معنی شهد و انگبین

حل جدول

شهد و انگبین

عسل، نوش


عسل ، انگبین ، شهد

نوش


شهد

انگبین

انگبین، شرو


انگبین

شهد

تعبیر خواب

انگبین

: انگبین در خواب، غنیمت بود از مال ها و نیکی بود از کردارها، زیرا که در وی شفای دردها است و شهد روزی بسیار بود - اب‍راه‍ی‍م‌ ب‍ن‌ ع‍ب‍دال‍ل‍ه‌ ک‍رم‍ان‍ی

دیدن انگبین میراث بود دیدن نبات و شکرو انگبین وگل وشکر ومانند آن تعلق به ایمنی دارد - یوسف نبی علیه السلام

انگبین یا عسل در خواب دیدن نیکو است. انگبین در خواب مال است، سود است، پول است و بخصوص پولی است که بدون زحمت و تکاپو عاید بیننده رویا می شود. - منوچهر مطیعی تهرانی

لغت نامه دهخدا

انگبین

انگبین. [اَ گ َ / گ ُ] (اِ) عسل. شهد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (دهار). ختم. خو. دبس. ضحک. طریم. عسل. لئم. لعاب النحل. مزج. مجاج. مجاج النحل نسیله. (از منتهی الارب). نوش. شهد. ثواب. ابلیم. ظی ّ. ظیّان. سلوی. محلب. محران. ابومیمون. (یادداشت مؤلف):
همچنان گبتی که دارد انگبین
چون بماند داستان من بدین.
رودکی.
[صقلابیان را] انگورنیست لکن انگبین، سخت بسیار است، نبید و آنچه بدو ماند از انگبین کنند. (حدود العالم).
جهان خرم و آب چون انگبین
همی مشک بویید خاک زمین.
فردوسی.
کرا سرکه دارو بود بر جگر
شود زانگبین درد او بیشتر.
فردوسی.
خداوند جوی می و انگبین
همان چشمه ٔ شیر و ماء معین.
فردوسی.
درین بیشه ای شه زمانی نشین
بیارمت شیر و می و انگبین.
فردوسی.
کسی کردنتوان ز زهر انگبین
نسازد ز ریکاسه کس پوستین.
عنصری.
شنیدم ز میراثدار محمد
سخنهای چون انگبین محمد.
ناصرخسرو.
بر اعدای دین زهری و مؤمنان را
غذایی مگر روغن و انگبینی.
ناصرخسرو.
زآنکه چون دست پاک باشد سخت
همی از انگبین نیالاید.
ناصرخسرو.
همچو کرم سرکه ناآگه ز شیرین انگبین
بیخرد چون کرم پیله جان خود سازد هدر.
ناصرخسرو.
عجب مدار ز من نظم و نثر خوب و بدیع
نه لؤلؤ از صدف است و نه انگبین ز گیاست.
مسعودسعد.
ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان
کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد.
سنایی.
زنبور انگبین برنیلوفر برنشیند. (کلیله و دمنه).
چنانکه دایه دهد انگبین و شیر بطفل
دهد ز کوثر فضل انگبین و شیر مرا.
سوزنی.
ای که لبت طعم انگبین دارد
چشم تو مژگان زهرگین دارد.
سوزنی.
هست مرا انگبین و زهر یکی
تا دل من عشق آن و این دارد.
سوزنی.
چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید
چو خشم آرد لبت بینم که موم ازانگبین خیزد.
خاقانی.
من به دلها انگبینم او چو موم
پس تو زین دو آنچه بهتر برگزین.
خاقانی.
زآنکه چون نحل این بنارا خود مهندس بود شاه
آب چون آئینه شان انگبین گشت از صفا.
خاقانی.
نظامی اکدشی خلوت نشین است
که نیمی سرکه نیمی انگبین است.
نظامی.
هوای خانه ٔ خاکی چنین است
گهی زنبور و گاهی انگبین است.
نظامی.
خانه ٔ زنبور پر از انگبین
از پی آن است که شد پیش بین.
نظامی.
که چه میکردم چه میدیدم درین
خل ز عکس حرص بنمود انگبین.
مولوی.
تا کاسه ٔ دوغ خویش باشد پیشم
وﷲ که ز انگبین کس نندیشم.
مولانا (از فرهنگ ضیا).
چشمه از سنگ برون آرد و باران از میغ
انگبین از مگس نحل و دُر از دریابار.
سعدی.
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من.
سعدی (بوستان).
بگوی تلخ که جان می بری ز گفتن شیرین
مرا بزهر کش آنگه کز انگبین نتوانی.
امیرخسرو دهلوی.
هر کسی انگبین چه داند کرد
خرمگس انگبین چه داند خورد.
اوحدی.
بجور حاسدان نتوان حذر کردن ز عشق او
کسی کو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش.
اوحدی.
خواجه ای بود منعم و خوش وقت
چربه و نان و انگبین می خورد.
بسحاق.
- انگبین خر، خریدار عسل:
ندهی داد، داد کس مستان
انگبین خر مباش و زهرفروش.
معنوی بخاری.
- انگبین خور، خورنده ٔ انگبین. و رجوع به انگبین گر در همین ترکیبات شود.
- انگبین دار، دارنده ٔ عسل:
هوای خوش و راه بیخار بود
وگر بود خار انگبین دار بود.
نظامی.
- انگبین روی، زیباروی:
انگبین رویان نترسند از مگس
نوش می گیرند و نشتر می زنند.
سعدی.
- انگبین گر، سازنده ٔ انگبین:
یکی زان مگس انگبین گر بود
به از صد مگس کانگبین خور بود.
نظامی.
- انگبین لب، شیرین لب. آنکه لب او چون عسل شیرین است:
انگبین لب شدی و گل رخسار
انگبین بی مگس چو گل بی خار.
نظامی.
- انگبین وار، مانند انگبین و شبیه به عسل. (ناظم الاطباء):
آبش ز لطافت انگبین وار
بادش ز نشاط زعفران بار.
(از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 10).
|| هر چیز شیرین. (از انجمن آرا) (از آنندراج).
ترکیب ها:
- ترانگبین (ترنجبین). تلنگبین. خشک انگبین. گزانگبین. سرکنگبین. (سکنگبین، سکنجبین). گل انگبین. سرشک انگبین. نی انگبین. گبت انگبین. (از یادداشتهای مؤلف).
|| در اصطلاح موسیقی قدیم نام آهنگی است. (از فرهنگ فارسی معین). || اسمی است که غالباً غلامهای سیاه را بدان نامند. (ناظم الاطباء).


شهد

شهد. [ش َ] (اِخ) نام ناحیه یا رودی و یا به تعبیر قدما دریایی است و بر حسب آنچه در شاهنامه آمده در مشرق ایران واقع بوده است:
از این کوه تا پیش دریای شهد
درفش و سپاه است و پیلان و مهد.
فردوسی.
بیاورد سیصد عماری و مهد
گذر کرد زان سوی دریای شهد.
فردوسی.
ترا چاره آن است کز راه شهد
سوی چشمه ٔ سو گرایی به مهد.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 7 ص 2095).
پیاده همی راند تا رود شهد
نه پیل و نه تخت و نه تاج و نه مهد.
فردوسی.
|| نام کوهی بوده است و بر حسب آنچه در شاهنامه ٔ فردوسی آمده است در حدود مشرق ایران میان کشمیر و چین و رود سند:
ز کشمیر تا دامن کوه شهد
سراپرده و پیل دیدیم و مهد.
فردوسی.

شهد.[ش َ] (ع اِ) انگبین با موم. ج، شِهاد. (منتهی الارب). ابومنصور. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). عسل که هنوز در موم باشد. (از بحر الجواهر). انگبین ناپالوده. (مهذب الاسماء). انگبین سپید. (زمخشری). انگبین. (دهار). انگبین است و بعربی عسل گویند. (برهان).عسل تا آنگاه که به موم آمیخته است و مصفی نشده. (یادداشت مؤلف). انگبین با موم. شهده اخص است از آن وبا لفظ ریختن مستعمل است. (آنندراج). ابواللیث گوید: عرب عسل را مادامی که موم از او جدا نکرده باشد شهد گوید و محمدبن سلام گوید: اهل عالیه از بلاد شام زهررا سُم ّ و شَهْد را شُهْد گویند و بنی تمیم سَم ّ و شَهْد گویند. (از ترجمه ٔ صیدنه ٔ بیرونی):
دِفْلی است دشمن من و من شهد جان نواز
چون شهد طعم حنظل و خوره کجا بود.
دقیقی.
زمانه به یکسان ندارد درنگ
گهی شهد ونوش است و گاهی شرنگ.
فردوسی.
ز پیمان و سوگند و پیوند و عهد
تو اندر سخن پاسخش کن چو شهد.
فردوسی.
ای آنکه نخوردستی می گر بچشی زان
سوگند خوری گویی شهد و رطب این است.
منوچهری.
شعر حجت را بخوان ای هوشیار و یادگیر
شعر او در دل ترا شهد است و اندر لب لبن.
ناصرخسرو.
زنبورخانه ای دید وقدری شهد یافت. (کلیله و دمنه). من دنیا را بدان چاه... مانند کردم... و چشیدن شهد... را به لذات این جهانی. (کلیله و دمنه). چون خمره ٔ شهد مسموم است چشیدن آن کام خوش کند لیکن عاقبت به هلاکت کشد. (کلیله و دمنه).
ویحک آن موم جدامانده ز شهدم که کنون
محرم مهر سلیمان شدنم نگذارند.
خاقانی.
شهد کز حلق بگذرد زهر است
نام آن زهر پس عسل منهید.
خاقانی.
باد نوروز چون رسد بر گل
شهد تر چون شراب میچکدش.
خاقانی.
نه هر جا شکر باشد و شهد و قند
که درگوشه ها دام باز است و بند.
سعدی.
داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت برآمیخته. (گلستان).
عیش در زیر فلک با خاکساران مشکل است
شهد نتوان در میان خانه ٔ زنبور ریخت.
صائب.
- با شهد حنظل آمیختن، دوستی و صفا را با ستیزه و دشمنی درآمیختن. نیک و بد را درهم کردن:
بدو گفت کاین چیست کانگیختی
که با شهد حنظل بیامیختی.
فردوسی.
- زهر و شهد درهم آمیختن، نیک و بد یا حلال و حرام را با هم درآمیختن:
از سیم طراری مشو به مکه
مامیز چنین زهر و شهد درهم.
ناصرخسرو.
- سرکه با شهد داشتن، غم و شادی با هم داشتن. عزت و ذلت با هم داشتن:
درستش شد که این دوران بدعهد
بقم با نیل دارد سرکه با شهد.
نظامی.
- شهد بر زهر پاشیدن، با نیکی بدی را پوشاندن:
زمانی شهد می پاشید بر زهر
زمانی نور می پاشید بر نار.
عطار.
- شهد در دهان کسی شرنگ شدن، زندگی خوش وی به تلخی و ناکامی بدل شدن:
شاد باش ای ملک شهرگشاینده که شد
در دهان همه از هیبت تو شهد شرنگ.
فرخی.
- شهد فائق، عسل خالص. (ناظم الاطباء): عصاره ٔ تاکی به قدرتش شهد فائق شده. (گلستان).
- شهد کردن، ساختن شهد:
شهی که دولت او از شرنگ شهد کند
چنانکه هیبت شمشیر او ز شهد شرنگ.
فرخی.
به روز بزم کند خوی تو ز حنظل شهد
به روز رزم کند خشم تو ز شهد شرنگ.
فرخی.
- شهد و شرنگ، شیرین و تلخ. از قبیل تقابل است. (یادداشت مؤلف). رجوع به شهد و ترکیبات آن شود:
که در مذاق زمانه یکی است شهد و شرنگ.
ظهیر.
- شهد و شکر؛ عسل و شکر.
- || شیرینی. سخت شیرین:
با رخ رنگین چون لاله و گل
با لب شیرین چون شهد و شکر.
فرخی.
چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی
چون ریگ روان جیشی در پری و بسیاری.
منوچهری.
روی ترا در رکاب شمس و قمر میرود
لعل ترا در عنان شهد و شکر میرود.
خاقانی.
اینهمه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند.
حافظ.
چون شهد و شکر شده ست بسحاق
پیوسته قرین آرد روغن.
بسحاق.
|| در تداول فارسی امروز، صافی عسل که از موم جدا شده باشد. عسل خالص. (یادداشت مؤلف). || جداشده ٔ صافی و لطیف هر چیز شیرین چون خرما و انجیر و عسل و شیره و جزآن.
- شهد شکر؛ بقوام آمده ٔ شکر و قند و مانند آن. (از یادداشت مؤلف).
- شیره ٔ شهد؛ صافی شیره ٔ نیک شیرین.
|| شیرین. || مجازاً، حلاوت و شیرینی. (آنندراج).
- سخن شهد شدن، گفتار شیرین و دلچسب شدن:
چون سخنت شهد شد ارزان مکن
شهد سخن را مگس افشان مکن.
نظامی.
- شهد داشتن، شیرینی و حلاوت داشتن.
|| مجازاً، سخن شیرین و گفتار دلپذیر:
چو شیرین در مداین مهد بنهاد
ز شیرین لب طبقهاشهد بگشاد.
نظامی.
|| مجازاً، لب یا دهان معشوق:
ز بس خنده که شهدش بر شکر زد
به خوزستان شد افغان طبرزد.
نظامی.

فرهنگ پهلوی

انگبین

عسل، شهد

مترادف و متضاد زبان فارسی

انگبین

شهد، شیرینی، عسل،
(متضاد) شرنگ


شهد

انگبین، حلاوت، شکرین، شیرینی، عسل،
(متضاد) شرنگ

فرهنگ عمید

انگبین

عسل،
هر چیز شیرین،
شیره، شهد (در ترکیب با کلمۀ دیگر): ترانگبین، سرکنگبین،

معادل ابجد

شهد و انگبین

448

عبارت های مشابه

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری